|
گذر از معنا
|
|||
|
... باید خــــــــــــــودم را ببرم خانه باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداریاش بدهم که فکر نکند بگویم که میگذرد که غصه نخورد باید خودم را ببرم بخوابد من خسته است...! علیرضا روشن نوع مطلب : برچسب ها : آدم است دیگر. حتما نشسته و کلی فکر کرده و خواسته به هر اسمی، همدردی یا همفکری به اشتراک بگذارد که گفت از اسب که افتاده اید، روی زمین مسطح که نیفتادید. افتاده اید در ته چاهی که حالا باید سالها بگذرد تا بتوانید بیایید روی سطح زمین. مهم اصل و اصالت است عزیزم. بعد شروع کرد به افسوس خوردن و تعریف و تمجید کردن. هیچ کدام از حرفهایش درد نداشت برایم.
آنجا درد داشت که من هم سر تکان دادم و تایید کردم. نباید پای تشریح وضعیت خود توسط دیگران نشست که هیچ نمیدانند. پشیمانم. آدم است دیگر بعضی وقتها، حدود ساعت 1-2 بعد از نیمه شب که بیدار باشم، موذن زاده اردبیلی در ذهنم اذان میگوید. صدایش را از خیلی دور انگار که بشنوم. با همان تحریرها، به همان خالصی....
بعد از این 2 سال وقفه ای که در زندگیم افتاده، به دانشگاه رفتم برای دیدن اساتیدم که متوجه شدم عقدهای ازدواجی که 2 سال پیش بسته شده ، تعدادی از آنها که تعدادش قابل ملاحظه هست در حال از هم پاشیدن هست و دوستانی که ارشد خوانده اند هیچکدام راضی نیستند و افسرده حال. جیغم بلند شد که وقتی شما ها که این مسیر را رفته اید و اوضاع این است من دیگر به چه امیدی وارد این مسیر بشوم! سرخوردگی اجتماعی کم بود! که این سرخوردگی هم به آن اضافه شد و با من بود تا اینکه امشب خبر خیلی خوبی راجع به یکی از دوستانم شنیده ام و آنقدر سرخوشم که حد ندارد. امیدوارم همیشه از طرف دوستانم خبرهای خوش بشنوم و هر کجا که هستند بهترین ها برایشان رخ بدهد....
بعد از یک هفته ننوشتن و ساعت ها فکر کردن
نتیجه این شد که زندگی همینی هست که تا حالا بوده. فقط باید مواظب بود بدتر از اینی که هست نشه. اگر شد هم که شد. میشود همانی که قبلا بوده با چند درجه بالاتر یا پایین تر از میزان متوسط کنتراستش. تابعی هست که فقط میشود برای داشتن نقاط بیشتر درونیابی کرد و برای پیشگویی، هر کس که برونیابی کرد نقاط تابع را، در واقعیت، سر از منهای بینهایت در آورد که نتایج با محاسبات همخوانی نداشته. البته این گزارشات صرفا تطابق عجیبی با منطقه جغرافیایی ما دارد. مفهوم دیگرش میشود که رویا ها را بگذارید در جیب بغل کت و به نسل بعدی تحویل بدهید که سرگرمش باشد مثل من که نفهمیدم چرا روز چهارم این ماه اینقدر بیست و شش ساله شدن سخت بود.
سید علی صالحی میگه:
تردد بی پایان رؤیاها از اواسط شب تا سپیده دم. من هم میگم همین، برای من مشکل ایجاد کرده است. وقتی که سه سال است که زندگی نکرده ام! دویده ام و نرسیده ام. روحم قد ده سال پیر شده و بغض دارد. آنقدر که دیشب انکار خودم شده بودم. خزانه غیب هم دری نمیگشاید! مدتی نخواهم نوشت. + گفت ما انگار که جزء بی مهره گانیم. انگار که استخوانی نداریم که کارد بهش برسه و صدایمان بلند شود. روز به روز داریم غارت میشویم. به یغما می رویم. آن بار که بعد از نا امید بافی هایم، بردی ام کنار باغچه، دستهایم را در باغچه کاشتی و گفتی شعر فروغ را که بلدی، سر تکان دادم آره. اما خبری نشد که نشد.
- گفت دوقدم به قله مانده، خسته شده ای. اما بعد از این دو قدم سرازیری می شود. + گفت سرازیری؟ اینی که من میبینم، دارد سقوط آزاد میکند. - گفت مواظب یاش، دستت نلرزد در خاک، ریشه ها نباید تکان بخورند.
روی تخت به پهلوی راست دراز کشیده بود. نگاهش در امتداد بدنش خیره بود به نقطه ای اما انگار که به چند خط موازی داشت نگاه میکرد چون نگاهش عمق داشت، وقتی به یک نقطه نگاه بکنیم، نگاه تیز میشه، از رو همین گفتم که چند تا خط موازی بودن.
بعد انگار که صدای ممتد بوق اومد. روحش از بدنش جدا شد. تو اون لحظه حس کرد آزاد شده، شلوار قرمزش وقتی از اون بالا به بدنش نگاه کرد، نو به نظرش اومد. حتی یک درصد هم به برگشتن فکر نکرد، دوست نداشت برگرده وخواست بره بالاتر اما نشد.برگشت. صدای بوق ممتد، منقطع شد. قلبش ضربان گرفت. دوباره چشمهاشو باز کرد. اشک تو چشمهاش جمع شد. بدنش مچاله شد. باید دلتنگیها و غصه های یک دختر تنها رو جدی گرفت. خیلی جدی. به خصوص اگه عادت نداشته باشه ازشون حرف بزنه.
روزهایی بود که خودم رو به آب و آتش میزدم برای بیشتر دونستن
اما این روزها، فقط که میخوام ندونم. دیگر حتی، خوشی و تلخی درهم نیست که نشود جدا کرد، یکدست سیاه شده است. حتی اگر خورشید هم بیاید کنار این دیگ، آبی گرم نمیشود که نمیشود. توماس جفرسون اگر بود و این روزها را حس میکرد، دیگر نمیگفت تمامی آنچه که ظلم و ستم نیاز دارد تا جای پایش را محکم کند اینست که مردم با وجدان سکوت کنند. او هم حتی استخوانهایش بی صدا می شکست وقتی مثل گیله مرد*، از جنگل صدای زنی که غش کرده و جیغ می زند را میشنید... * داستان گیله مرد، نوشته بزرگ علوی امشب ذهنم به سراغ فیلم محمد رسول الله رفته بود. آنجا که از خانه ها بیرون می آیند و ایمانشان را علنی میکنند. بلند اعتقاداتشان را فریاد میزنند و دست در دست هم پیش می روند تا کعبه...آنجا که حمزه با اسب سیاهش به سمت کعبه می آید...
آدمی وقتی صبح از خواب که بیدار شد، به محض اینکه چشمهایش باز شد، جمله ای که در ذهنش بود، این جمله از آن حکایت حضرت سعدی که " سنگ را بسته اند و سگ را گشاده " باشد، باید یک فکر اساسی به حال خودش بکند. مثل من که نصف روز رفته است و هنوز دارم فکر میکنم.
به ظاهر آرامم نگاه نکن. فریب لبخند پر از آرامشم را نخور. سکوت آبی ام را با لذت تماشا نکن.
پراز خشم ِ زیرِ خاکسترم. آنقدر که حسابش از دستم در رفته و میترسم دیگر در کمدش را باز کنم تا که شاید زیر آوارش بروم. فقط وقتی از گوشه چشمهایم بی بهانه اشک میریزد، میفهمم که روحم آنجا، زیر خاکستر دارد میسوزد. دیگر به آمدن باران فکر نمیکنم. ایکاش که بادی بیاید، گر بگیرد آتش و من هم با خاکستر به هوا، آن بالا بالاها بروم. به ابری گیر کنم، دیگر پایین نیایم و دوتایی باهم راحت گریه کنیم. راحت... |
درباره وبلاگ
الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد.............. ____________________________________________________________________________ ************ *************************** *****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ****** مدیر وبلاگ : رها آرشیو وبلاگ
بهمن 1390
دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 آرشیو كل مطالب پیوندهای روزانه
چیزی نمانده است...
shivi PM 8:25 فراز مسند خورشید سرسو اكالیپتوس چشم سوم خورشید نیمه شب فرا تر از بودن در گلستانه انکیدو لحظه های کاغذی واگویه تا فراموشی نقشه ضد حوا من و نبات و زندگی سگی خلوت نشین علی کوچیکه عرفان،برابری،آزادی وبلاگ گروهی حوا تنها رفیق غم هم کلاسی نسل سومی یاور میهن آسمونی همه پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز : بازدید دیروز : بازدید این ماه : بازدید ماه قبل : تعداد نویسندگان : تعداد کل پست ها : آخرین بازدید : آخرین بروز رسانی : |
||